evry thing
درباره وبلاگ


آدما از جنس برگند . گاهي سبزند ، گاهي پائيزن و زردند . زمستون ديده نميشن . تابستون سايبون سبزند. آدم ا خيلي قشنگن . حيف كه هر لحظه يه رنگند

پیوندهای روزانه
نمايش تمام پیوندها

پيوندها
ღღدختر دوست داشتنیღღ
sababella
کولی عاشق
lo0o0o0o0ve for ever
گروه t.A.T.u.
no pains , no gains
طرفداران مایلی سایرس
دوستت دارم
TOPTARINHA
evry thing
من یک دخترم
طرفداران اشلی بیان تو!!!!
Alone violet
۩۞۩ ما دوتا قندون ۩۞۩
افسون سکوت
*** چرند و پرند ***
عکس و مطالب عاشقانه.
خوش گذروونی
گروه دوچرخه سواری مرند 1
گروه دوچرخه سواری مرند
اخبار متنوع
دانلود آهنگ جدید

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان evry thing و آدرس hearse.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 6
بازدید ماه : 279
بازدید کل : 68142
تعداد مطالب : 76
تعداد نظرات : 86
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


<-PollName->

<-PollItems->

نويسندگان
arvin

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
شنبه 24 فروردين 1392برچسب:, :: 2:16 :: نويسنده : arvin

 نانوشته هایم بسیارند

مثل بی قراری هایـم...

من سکــوتم را فریـاد می کِشــم

آخر این آشوب درونم مــرا می کُشد...

 
شنبه 24 فروردين 1392برچسب:, :: 2:11 :: نويسنده : arvin

 آدمهای شکسته دو دسته اند:

آنهایی ک یهویی از دست یک نفر افتاده اند…

آنهایی ک یواش یواش

از دست همه ترک برداشته اند…!

 

 

اینـجــــا ، زمین ...

ارزانــــتر از هـمه چـــــیز ، انــسان !

نـــــرخَ ش هـــــم بـــــروز نــیست !

امّــــا ،

مصـــرفـش تـــــاریـــــخ دارد !

سلام ، تـــــولــــــیدَش !

و انــــــــقضـــایــــــــش ؛

خــــداحــــافــــظ !

 

تقــویمِ امـسال هـــم..

بـا تقـــویــمِ پــارسال..

هیـــچ فــرقـی نمیـــکند..

وقتـی:

زنـــدگی..

تــا اطّـلاعِ ثــانــوی ..

تعــطــــــیل اسـت !

 
یک شنبه 3 دی 1391برچسب:, :: 3:7 :: نويسنده : arvin

 از آلت دست ديگران شدن متنفرم...

 

از اينكه عشقو به ديگران ياد بدم اما اونا واسه كسي ديگه خرجش كنن متنفرم....

از خودم كه خودمو به اين روز انداختم متنفرم...

+در پي آن نگاه هاي بلند،حسرتي ماند و آه هاي بلند...

+آخه چرااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟

+باور نميكنم ولي انگار غرور من شكست،اگه دلت ميخواد بري اصرار من بي فايدس...

 
یک شنبه 3 دی 1391برچسب:, :: 3:2 :: نويسنده : arvin

 i'm so tired of being here 
من از بودن در اينجا بسيار خسته ام 

suppressed by all of my childish fears 
سرکوب شده بوسيله تمامي ترسهاي کودکانه ام 

and if you have to leave 
و اگر مجبور به ترک من هستي 

i wish that you would just leave 
من آرزو مي کنم که تو هم اکنون ترکم کني 

because your presence still lingers here 
زيرا وجود تو هنوز اينجا پرسه مي زند (همراه من است) 

and it won't leave me alone 
و مرا تنها نخواهد گذاشت 



ادامه مطلب ...
 
یک شنبه 3 دی 1391برچسب:, :: 3:0 :: نويسنده : arvin

 تولد انسان همانند روشن شدن کبریتی است

و مرگش خاموشی آن

بنگر در این فاصله چه کردی

گرما بخشیدی ؟

یا سوزاندی . . . ؟

 
سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 20:4 :: نويسنده : arvin

من همیشه میخندم.تا کسی نفهمه چقدر عاشقم.تا کسی نفهمه دلم واس شنیدن صدای کسی تنگ شده.که

یه روزی عاشقم کردو حالا مدتها منو از شنیدن صداش محرووم کرده.میخندم.تا کسی نگه چقدر تو ساده ای.خاک

برسرت که هنوز منتظری..باصدای بلند میخندم.به سادگی خودم. به یاد همه شبهایی که گریه هاتو من ارووم

میکردم.با صدای بلند به حال غریب خودم میخندم.چون نمیخوام کسی به گریه هام بخنده..

 
دو شنبه 28 فروردين 1391برچسب:, :: 10:59 :: نويسنده : arvin

khili delam havato karde daram kam miaram

 
شنبه 27 اسفند 1390برچسب:, :: 3:24 :: نويسنده : arvin

ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. ((نارسیس))

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد. "جورج برنارد شاو"


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
(
مونتسکیو)

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.*
انیشتین


بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی......
نلسون ماندلا


یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را
مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....


مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند.
"
آلبرت انیشتین"

روان‌نژندها توی آسمان، قصرها می‌سازند. روان‌پریش‌ها توی آن‌ها زندگی می‌کنند. روان‌پزشک‌ها می‌روند اجاره‌ها را می‌گیرند.



جملۀ «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.»، از مقدس‌ترین عباراتِ دنیاست. فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند، جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند. «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم

خود فریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا خود را وزن کنید، در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید.
چارلز استیون هامبی

 

بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد. / الیزابت استون

می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.جی.‌ام. بری


شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم. / الکس تان

دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند
انتوان چخوف

بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست .
آلبر کامو 

 
جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه‌اش خراب می‌شود و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.
پروفسور حسابی 

 
هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است 
 
ویل دورانت   

 
مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله 

از دفتر خاطرات یک دیکتاتور 

 
هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد . ارد بزرگ 

 
من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان
افلاطون


وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی

 
یک شنبه 25 دی 1390برچسب:, :: 23:35 :: نويسنده : arvin
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

و در نهایت :
به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد


 
یک شنبه 18 دی 1390برچسب:, :: 21:21 :: نويسنده : arvin

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم. ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود. 7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد. دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت . منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد



ادامه مطلب ...
 
پنج شنبه 10 آذر 1390برچسب:, :: 2:4 :: نويسنده : arvin
سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نزاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره
.
.
.
سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه . . .
.
.
.



ادامه مطلب ...
 
چهار شنبه 2 آذر 1390برچسب:زیبایی, عکس, :: 2:49 :: نويسنده : arvin
کادرِ عکاس دوم، نقدی است به حسِ زیبایی شناسیِ این روزهایِ ما؛ سه پروانه یِ زیباتر آن سو نشسته اند...
 
کمی کادر ها را فراخ تر بگیریم. انسانی هست در حوالیِ انسان...

عضویت رایگان در ایران عشق

 
پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:, :: 17:21 :: نويسنده : arvin


تا حالا لُپای خدا رو ماچ کردی؟
من کردم.
یه بار.
لپای سرخ تپلی
که روشون ریش نرم و سفید در اومده بود.
می‌گفت شما پیرم کردین.
یادمه سر چاربرگ بردمش.
قرار گذاشتیم اگه اون برد،
من واسش یه آب‌ معدنی بخرم.
اما اگه من بردم،
یه ماچ محکم از لپاش بگیرم
هم چپ هم راست.
یادمه بهش گفتم:
آخه دو نفری که نمی‌شه.
گفت: می‌شه. من می‌گم. می‌شه. بشین. نترس.
خلاصه شروع کردیم.
باهوش‌تر از اونی بودم که فکر می‌کردم.
سه تا دست اول و بردم.
دست چهارم رو اون برد.
پنج تا هشت رو هم من بردم.
دست نهم رو اون برد.
تا اینجا احتمالاً من هف خاج بودم.
ده و یازده و بالاخره تموم شد.
شروع کردیم به شمردن.
دیدی؟ من هف خاجم.
همه رو من داشتم.
ده لو و همه سربازا.
اما...
بازم 19 تا می‌رفتم
از اول شمردم
16-17-18 اینم نوزده.
گفتم چی تو دستت مونده؟
یه کارت داشت.
گفت: تو بردی. ماچم نمی‌کنی؟
گفتم: چرا. ولی اول کارتتو نشون بده.
همون یه کارتشو نشون داد.
آس دل!

 
پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:, :: 17:11 :: نويسنده : arvin


هی با توام.
می‌فهمی؟
زندگی. آی زندگی الاغ، صدامو می‌شنوی؟
سرتو بالا بیار می‌خوام یه چی بهت بگم برم.
بیار بالا اون سرتو.
با من بازی نکن.
اهلش نیستم.
نه اهلشم نه آدمش.
می‌گیری چی می‌گم یا نه؟
جنبش رو ندارم. تحملشم ندارم.
دس از سرم وردار.
باشه؟
تو به کیش خودت منم به کیش خودم.
چیکارم داری اصن؟
بذار تو خودم باشم.
خودم با خودم.
خودم و دنیای خودم.
راستی تو مگه خودت دنیا نداری؟
های زندگی. می‌گم مگه دنیا نداری تو؟
چرا ول می‌گردی؟
واقعن دنبال چی هستی؟
با کی کار داری؟
کجا رو گرفتی؟
یا خودتو معرفی کن یا قطع می‌کنم.

 
دو شنبه 6 تير 1390برچسب:, :: 12:24 :: نويسنده : arvin

امروز تو خیابون دست یه نفر یه قناری دیدم

 

پرسیدم : فروشیه؟

 

گفت : نه ؛ رفیقمه


 

به سلامتی همه اونایی که رفیقاشونو نمیفروشن
 

Iran Eshgh Group !

 
یک شنبه 15 خرداد 1390برچسب:, :: 1:49 :: نويسنده : arvin

روزی نه چندان دورِ دور، او هم  نگاری بوده است...

Iran Eshgh


 
دو شنبه 15 فروردين 1390برچسب:, :: 20:55 :: نويسنده : arvin

وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، چه باید بکنید؟ با اینکه ممکن است اولین واکنشتان به اصطلاح آویزان شدن و سعی در برقراری ارتباط باشد، اما بهترین راهکار این است که واقعیت را بپذیرید و سعی کنید آن فرد را فراموش کنید.

"اگر ندیده بودمت، دوستت نمی داشتم. اگر دوستت نداشتم، عاشقت نمی‌شدم. اگر عاشقت نشده بودم، دلم برایت تنگ نمی‌شد. اما همه این کارها را کردم، می‌کنم و خواهم کرد."

درد دوست داشتن کسی که هیچ علاقه‌ای در قلبش به شما احساس نمی‌کند، نابودتان می‌کند. شما هم کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد؟ پس احتمالاً با احساسات نومیدانه مربوط به آن آشنا هستید. وقتی فکر کنید که آن فرد دقیقاً همانی است که می‌خواهید، این احساسات قوی‌تر هم می‌شوند. بیشتر آدم‌ها با امید اینکه روزی بتوانند آن فرد را به دست بیاورند روزگار می‌گذرانند اما این امیدها هیچ‌وقت به واقعیت بدل نمی‌شوند و آنها را با چشمانی گریان و دلی پردرد بر جای می‌گذارند. عشق نافرجام را همه ما احتمالاً تجربه کرده ‌ایم. منتظر وصال یک عشق شدن ممکن است شکستن قلبتان را به دنبال داشته باشد. با اینکه به نظر دشوار می‌آید اما فراموش کردن و ادامه زندگی بهترین کاری است که می‌توانید انجام دهید.

وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، چه باید بکنید؟

واقعیت را بپذیرید: وقتی عاشق کسی هستیم احساس می‌کنیم که آن فرد تنها کسی است که می‌تواند ما را شاد و خوشبخت کند. چیزی که نمی‌توانیم درک کنیم این است که هیچوقت نمی‌توانیم با کسی که دوستمان ندارد خوشبخت شویم. پس بااینکه ممکن است احساس کنید می‌توانید برای همه عمر به آن فرد متعهد باشید، اما فرد مقابل این احساس را به شما ندارد. پس به جای سعی و تلاش برای برقراری ارتباط با آن فرد سعی کنید این واقعیت را بپذیرید که این عشق دوطرفه نیست و آن را فراموش کنید. دیگر وقت و فکر و انرژی بیشتری را صرف آن فرد نکنید. پذیرش این واقعیات باعث می‌شود بتوانید تمرکزتان را تغییر داده و اولین قدم برای فراموش کردن آن فرد را بردارید.

فراموش کنید: برهم خوردن یک رابطه عاطفی سخت‌ترین قسمت است. تا می‌توانید گریه کنید، بعد همه عکس‌ها و یادگاری هایی که او و زمانهای خوشی که با او داشتید را به یادتان می‌آورد، بیرون بریزید و از چیزها و جاهایی که شما را به یاد او می‌اندازد دوری کنید. درعوض رو به کارهایی بیاورید که مشغولتان می‌کنند، مثل گذراندن وقت با دوستانتان، انجام کارهایی که دوست دارید و از آن لذت می‌برید. این کار باعث می‌شود دیگر در مورد آن فرد خیالپردازی نکنید و به جنبه‌ های دیگر زندگی هم نگاه کنید.

عاشق شوید: اگر کسی دوستتان ندارد ولی باز هم با شما مانده است مطمئناً خیلی از خودش مایه نمی‌گذارد. به ‌جای آویزان شدن برای با او بودن، دست از عذاب دادن خودتان بردارید، دست از او کشیده و به زندگی خودتان برسید. به خودتان توجه کنید و به چیزهای غیرلازم نپردازید. با گذشت زمان یاد می‌گیرید که فراموش کنید و دوباره عاشق شوید.

عشق واقعی زمانی است که دو طرف بتوانند از نظر احساسی و ذهنی همه احساساتشان را با هم شریک باشند. این یک عشق سالم، متوازن و درست است. پس اگر به کسی ابراز عشق کرده‌اید و به نظر می‌رسد که او این احساس را به شما ندارد، دیگر عشق با ارزشتان را صرف او نکنید. با اینکه کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، اما یادتان باشد که این پایان دنیا نیست. با گذشت زمان با کسی آشنا می‌شوید که می‌تواند شاد و خوشبختتان کند و به همان اندازه دوستتان خواهد داشت.

 
جمعه 12 فروردين 1390برچسب:, :: 15:1 :: نويسنده : arvin

وقتی نباشی خوب من دنیا برام بی ارزشه

 

 

دست منو رها نکن دستی که غرق خواهشه

 

 

وقتی نباشی خوب من اغوش کی جای منه

 

 

کی بشکنه بغض منو کی تکیه گاه من بشه

 

وقتی نباشی خوب من دنیامو دست کی بدم

 

 

به من بگو وقتی بری جواب عشقو چی بدم

 

 

شب گریه در هوای تو زیباترین لحظه هاست

 

 

با یاد تو این عاشقی یک لذت بی انتهاست

 
چهار شنبه 25 اسفند 1389برچسب:, :: 13:40 :: نويسنده : arvin

 

 وقتي كه ديگر نبود،

من به بودنش نيازمند شدم.

وقتي كه ديگر رفت،

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتي كه ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد،

من او را دوست داشتم.

وقتي كه او تمام كرد

من شروع كردم ...

وقتي او تمام شد ... من آغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن،

مثل تنها زندگي كردن است ...

مثل تنها مردن!

 
چهار شنبه 25 اسفند 1389برچسب:, :: 13:32 :: نويسنده : arvin
 من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
                          خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته                      
  زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
   اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
                       خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
                   ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
 
 
 

    خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

 

 
 

خدا جون ...
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
 به تو که موندگاری.....

 

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟

 

 
چهار شنبه 25 اسفند 1389برچسب:, :: 13:31 :: نويسنده : arvin

 

مرگ مرا نوشید

خاطراتم پوسید، تنهایی رسید
مرگ مرا نوشید،او مرا در خواب بوسید
دلم حیران از بی وفایست
قلبم ناچار به تنهایست
اینک دگر باران مرا شست و از من چیزی نماند
و این عشق من است که در آب گل آلود جان می دهد
 
چهار شنبه 25 اسفند 1389برچسب:, :: 13:9 :: نويسنده : arvin

ovsrafi14s1dzvileuj.jpg

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...

 

دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

 
شنبه 14 اسفند 1389برچسب:, :: 11:0 :: نويسنده : arvin

 

ای کاش منو تو اینطوری بودیم...

 
شنبه 14 اسفند 1389برچسب:, :: 10:48 :: نويسنده : arvin

همه چیشو به پام گذاشت* تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com *با من که دشمنی نداشت

      اما یکی دیگ نزاشت* تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com *رفتو منو تنها گذاشت

     این آخرا تو صحبتهاش* تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com *میگفت که عاشقم نباش

       یکم غریبه گی میکرد* تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com *با منو با خاطرهاش

     خب یادمه وقتی که رفت* تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com *گریه میکرد تو خنده هاش

      میخوندم از توی نگاش* تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com *میگفت که منتظر نباششش

 

دردمو درمون کن نرو****بگزم بارون کن نرو

وایسا تا سیر نگات کنم****مردنمو ببین نروووو

دردمو درمون کن نرو****بغضمو بارون کن نرو

وایسا تا سیر نگات کنم****مردن مو ببین نروووو


تقدیم به بهترین فرد توی زندگیم

 کجایی عزیزم دلم برات تنگ شده

 

 
سه شنبه 10 اسفند 1389برچسب:, :: 23:30 :: نويسنده : arvin
دیروز خودش صدایم کرد خودش دستم را گرفت برد باور دارم که خودش بود امروز نیز اوست که قلم را از دست من ربوده و دارد می نویسد یا شاید دستم را در دست گرفته و ...
قدرت ندارم متوقفش کنم دیروز باور کردم که هنوز دوستم دارد زیاد خیلی خیلی زیاد آنقدر که از حد من بیرون بود گمان میکردم قصی القلب شده ام گمان بردم احساسم را دفن کرده ام اما او چون ...


ادامه مطلب ...
 
سه شنبه 10 اسفند 1389برچسب:, :: 23:24 :: نويسنده : arvin
  
 
 
 

 

یادمان باشد ازامروزجفایی نکنیم

 

 

 

گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم

 

 

 

 

 

 

 

خودبسازیم به هردردکه ازدوست رسد

 

بهربهبود ولی فکردوایی نکنیم
....................................................................................................
می خواستم سیر نگاهش کنم ولی...

گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد

بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد



می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی

ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد

 
سه شنبه 10 اسفند 1389برچسب:, :: 23:9 :: نويسنده : arvin

باز دلم تنگ است.

باز چشمانم باران می طلبد

آسمان دلم پر از ابرهای سیاه دلتنگی شده !

باز من تنهایم و در این سكوت حتی صدای ساز هم آرامم نمی كند

دل من باز كوچك شده !برای آنكه نمیدانم كیست ...

ولی غیبتش مرا می آزارد !

من خودم را گم كرده ام...!

كجا...؟

این را دیگر نمیدانم

.......................................................................................

 

 

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی

مشت برمهره تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت

بار ها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 

ذکرها گفتی و به گفته خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع کن رشته ایمان دلم پاره شده است

من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟


 
پنج شنبه 5 اسفند 1389برچسب:, :: 15:25 :: نويسنده : arvin

بهت نمي گم دوست دارم
ولي قسم مي خورم دوست دارم
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم
چون همه چيزم تويي

نمي خوام خوابتو ببينم

چون تو خيلي خوش تر از خوابي

اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني
صدام كن
بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم

اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني
صدام كن قول ميدم ساكت بمونم

اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرت خودتو توش خالي كني

صدام كن
قلبم تنها

خرابه ي وجود توست

بهت نمي گم دوست دارم

 
پنج شنبه 5 اسفند 1389برچسب:, :: 15:13 :: نويسنده : arvin

نمی خواهم نبودنت

از شمارش انگشتانم بیشتر شود...

اما این روزها کاری از دستانم بر نمی آید...

پشت همین واژه ها


پنهان می شوم

تا تو پیدایم کنی

دستم نرسد به دیوار تا بگویم سُک سُک

آن وقت تکیه بدهم به توبگویم


بالاخره پیدایم کردی...


 
پنج شنبه 5 اسفند 1389برچسب:, :: 14:19 :: نويسنده : arvin

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

 

 

 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

 

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

 

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

 

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

 

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

 

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

 

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

 

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

 

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

 

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

 

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

 

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

 

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

 

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه


 

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد